جند وقتی بود که به خاطر مشکلاتی نمیتونستم پست بزارم.امیدوارم منو ببخشید.
راستی عیدتان مبارک.امیدوارم امسال سال حضور و ظهور برای شما باشد.
به بهانه ظهور
سلام بر تو ای امام شیعیان
ای نزدیک تراز به من، می خواهم از دوری ها و بیگانگی ها بگویم
ای حضور امن و امان، می خواهم از آشوب و بحران بگویم، از عفونت سنگین گفته ها و از زخم سیاه نوشته ها.
می گویند این قرن آشوب و بحران، می خواهد با سرعت علم و شتاب ارتباطات پا در مقطعی بگذارد که به پیش بینی معرفت شناسان، سالهای حیرت زدایی علم است و برکناری وحی و شریعت و عزلت دین، دینی که بر شاخه های حیرت آویخته است و از زمین راست سر بر می دارد.
می گویند در این سالها جایی برای تو نیست و در این سرزمین کاری برای تو نیست.
می گویند تو نیستی، تو ضرورتی نداری، که انسان معاصر سرپرست نمی خواهد، که دین بر فرض این که راه هم باشد تنها راه نیست. و خدا هم بر فرض اینکه اثبات هم شود و وجود داشته باشد لزومی ندارد. آدمی آموخته تا با پای علم و همت خویش گام بردارد. و منتظر منجی و ولایت و رسالتی نباشد، که از تجربه شکست دین و بن بست رسالت ( تحفه قرون وسطی و پاپان کلیسای مسیحیت )، آدمی این گونه استغنا از دین و شریعت و استقلال از آسمان را آموخته است.
می گویند که دین این دنیایی نیست. بیشتر از هدایت به مبداء و معاد، رسالتی ندارد. که انسان علمانی و عقلانی، مشکلات برخواسته از جهل و خرافات را سامان می دهد، ( وای به حال دوستان مسیحی ما که علم و عقل را هم کنار گذاشته اند و فقط ایمان محورند هر چند تناقض محور هم باشند.) که در دنیای ارتباطات دیگر وحشتی نیست. دین در این دنیای علم اگر عرفان غیر دینی بگذارد، و با تفکر زاید و هله و هلهله، کنارش نگذارد، می توان به موضوع و انگیزه و تفسیر مکاشفه ها بپردازد و آدمی را اینگونه در بعد از ظهر خسته ی صنعتش با قهوه امن و آرام پذیرایی نماید....
اینها را می گویند و می نویسند و من اینها را می شنوم و می خوانم. تو بگو با این همه زخم، با این همه شماتت چه می توانم کرد؟ تو بگو در این جدال حس و حافظه و عشق و عاطفه، آن هم با دلی که تو را تجربه کرده و تو را می خواهد چه می توانم کرد؟
تو می دانی که حافظه تاریخی من را گرچه برای تشخیص هویتم به غفلت بسته اند، و دل طوفانی ام را گرچه برای تامین آرامش به سرگرمی سپرده اند، ولی آشفتگی غفلت نوشیده اند، مست و خراب است و عطش سوزان سرگرمی چشیده ام، مهاجم و بی امان است. تو می دانی که مست خراب، با این شقاوت و تحمیل و با این قساوت و شماتت، می شکند. ولی آرام نمی ماند و رنج ها را تجربه می کند و بن بست ها را لمس می کند و با شهادت تجربه ها، از مشهود می گذرد و مطلوب را می جوید ( اما من در مسیحیت در مشهود می ماندم ). و این مطلوب اگر موعود هم نبود و در حافظه تاریخی من خط روشنی نیانداخته بود، باز هم مطلوب بود؛ چون ضرورت بوده و از من به من نزدیکتر بوده و هست و خواهد بود؛ چون، همین مطلوب، من را با من آشنا کرده و من را با من آشتی داده. همین مطلوب میان من و دل من واسطه بوده است.
ای عزیز دل من می بینی از کجا تا به کجا آمده ام؟ و با شهادت و عبرت و حضور دلم، به غیبت تو ایمان آورده ام و یافته ام که تو ضرورت ناگزیر و باید محتوم این من تاریخی و این تجربه های دیوار و بن بست و آزادی و عدالت و عرفان و شکوفایی و پوچی های چند لایه و عمیق و گسترده هستی.
ای ضروریترین احساس، سالها نوروزبی حضور در من عقده شده، تا کی داغ غیبتت مرا در حضور ظهورت اشکریزان خواهد گذاشت؟
وقت آن نشده است که پرده ی دل مرا بر کشی تا رخ ماهوشت را نظاره کنم؟
چرا برای ظهور من دعای فرج نمیخوانی؟میدانم حضور در ظهور تو پایان غیبت من از تو است.
ای زیبا ترین ندیده ام و ای احساسی ترین تجربه ی نکرده ام من در عبور ثانیه های عاشقت شدنم و در گذر شماتت های چرایی دل داده گی ام به تو پیر شدم مرا از این غیبت تاریک و دردآور نجاتم بده.
دوست من،یگانه دلدار من،من طاقتم کم است صبرم لبریز شده از این همه تنهاییم و بی تو بودنم...همیشه سر سفره جایی بر سر سفره برای تو دارم و هنوز هم که هنوز است قاب عکس خالی با زمینه سبزدر اتاقم دارم.تا به کی میخواهی جواب سوالات را با اشک چشم پاسخ دهم؟
ای سفر کرده من من زیر این همه سوال و شماتت دغ مرگ میشوم بیا خود پاسخگو باش.بیا بدانند که من تنها نیستم و دیگرانی که تو را ندارند تنهایند.بیا بدانند که من دیوانه نیستم دیوانه کسانیند که عاشقات نیستند.
ای مسیح من ،ما از دیار کربلا از واقعه عاشورا همراه خیلی ها در گوشه دلهایمان منتظرت هستیم و خواهیم ماند....
تو رو به هر کی میپرستی...یک یا انالمهدی.....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:2  توسط شهدا
|
خيلي از شما ها هميشه ميپرسيد كه چه دليلي براي مسلمان شدنم دارم تو اين پست يكي از دلايل خودم رو ميگم اميدوارم مورد توجه شما دوستان عزيزم باشد.
من سالها منتظر ماندم تا اگر خطايي دارم كسي باشد كه تقاص خطاي مرا بدهد،كسي باشد كه هميشه او به جاي من مجازات شود حتي اگر هم شده به جاي من بالاي دار رود و مصلوب شود هرچند كه بهترين خلق روي زمين بوده باشد يا خودِ خداي زنده، عيسي مسيح باشد،و چه خودخواهيه اسطوره اي بود كه من غرق آن بودم.
سالها فقط رسيدم اما شايد به نا كجا آباد جايي كه اصلا زحمت رسيدنش مال من نبود.به هدفي ميرسيدم كه مال من نبود و شيريني زحمت و دغدغه رسيدن ارزاني كسِ ديگري بود،مثل يك خواب بود كه بعد از اين كه از خواب بر ميخواستم نميدانستم كجا هستم.اگر نميرسيدم ميگفتند تو قلبت را به روح القدس بسته اي،ميگفتندتو گناهِ راهي كه بلد نيستي چگونه طي كني را بايد يدك بكشي و به خاطر همين گناهت عيسي مسيح كه خداي من بود بايد بالاي دار ميرفت،و چه ايثار خنده داري كه من از حس آن عاجز بودم،كاش نبودم و عمري ميخنديدم.
من لذت حركت و ساكن نبودن را،ودر مسير بودن و عشقِ رسيدن را نچشيده بودم.مهم براي من رسيدن بود نه چگونه رسيدن،زندگي شده بود افسانه كه بدون هيچ زحمتي تنها با تعميد ميرسيدم باز به همان نا كجا آباد.همه رفتني ها را و همه لذت رسيدن ها را عيسي مسيح رفته بود،ولي من باز هم عجز درك اين مطلب بودم من دوست داشتم دلداگي من نشاني داشته باشد، دوست داشتم كه اشك شوقي ريخته باشم، من ناز يار و ناز كشيدن يار را دوست داشتم ولي همه اين كارها در دين من فقط ارزاني عيسي مسيح بود،من عاشق رنج سفر و لذت سلوك بودم كه من حركت را عين رسيدن ميدانستم كه ما خلق نشده ايم كه برسيم بلكه آمديم تا ساكن نباشيم كه شايد هم به ظاهر نرسيم ولي اين نرسيدن عين وصال است.
اما،اما حسين(ع)........
اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست ؟
اين چه شمعيست كه جانها همه پروانه اوست؟
اما از كربلا و حسينان چيز ديگري آموختم.
يادم دادند تا ساكن نباشم ياد گرفتم سيب زميني و بي رگ نباشم ،من اشرف خلايق بودم، همه تاريكي ها با نور حسينيان روشن ميشد و همه سكون و سكوتها در كربلا مي شكست و من دوست داشتم حسيني باشم.كربلا كه بودي بايد هميشه در سلوك بودي بايد مي بريدي تا برسي ،يك دانشگاهي بود كه اولين لذتش اين بود كه تمام افسانه محبت و فداي مسيح اينجا به دست كوچكترين عضو كربلا،كار كوچكي بود.كه كربلا رفتن بود و هر رفتني و هر افتادني و هر زخمي عين رسيدن ووصال وچه شهدي شيرين تر از اين،اما من نه، مرا محروم اين عشق كرده بودند.....
عقل من از همه جا ساكن بود و حركت برايش معني نداشت كتاب همه انديشه را انديشيده بود من فقط بايد تسليم مي بودم هرچند كتاب ،مكشوف مكاشفه يك يهودي بوده باشد(پولس و..) هر چند كتاب خود با خودش در جنگ باشد.
اما من خدايي را ميخواستم كه به من فرصت انديشيدن،فرصت تصميم،و فرصت نقدو اعتراض دهد من خدايي را ميخواستم كه به من ميگفت تا به من نرسيدي نياكه وا مي ماني اول سير در دلت ،عقلت،و وجودت و درونت مرا بياب بعد در برونت سير كن تا كه برسي به من.
من خدايي را كه لمس ميكنم ،حس ميكنم و دركش ميكنم را ميخواهم كه رفتنش مال من است لذت رسيدنش مال من است ،نه اينكه بيستون را فرهاد كَنَد اما شهرتش را شيرين بَرد من دوست داشتم فرهاد باشم فرهاد......شهرتش ارزاني هر كه خواهد بَرد...
كيمياگري حسين(ع)با من اين بود كه برايم فهماند در شاهراه بندگي اولين قدم اولين رسيدن است و دومين قدم دومين رسيدن كه ياد گرفتم با هر قدمي يك رسيدن يا شايد هزاران رسيدن است.
من مسيح(ع)را دوست دارم ولي هيچ وقت به خدايي اون دلم تنگ نميشودكه فهميدم بندگي خود پادشاهي هست و مسيح باز هم براي من پادشاه است.
ولي هميشه دلم براي حسين تنگ است كه هر قدر نزديكتر ميشوم عاشقترم،نميدانم ميتوانم جواب شعرم را پيدا كنم يا نه؟
اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست؟
اين چه شمعيست كه عالم همه پروانه اوست؟
خدايا ممنونم ازت كه با من بودي ولي من نبودي
خدايا ممنونم ازت كه با من امدي ولي به جاي من نيامدي
خدايا ممنونم ازت كه همه ي با من بودنت و من بودنت و با من آمدنت و به جاي من آمدنت رخ از پرده بر آوردنت بود كه ..
خوشا چشمي كه تو را بيند با تو ببيند و در تو بماند كه بهترين سكون سكونِ در تو است و بهترين حركت حركتِ در تو.
خدايا فرهام بكن.خدايا شيرينم بمان و فرهادم نگه دار....
ادامه دارد....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:3  توسط شهدا
|
من به عنوان یک مبشر وخادم مسیحی در کلاسهای رهبری در کلیسا اینها را یاد گرفتم و موظف شدم که انجام بدهم.
من آموختم که:
1.نباید در برخورد بتا مخاطبم از کلماتی مانند:تعمید،روح القدس،مصلوب،و... استفاده کنم،بلکه باید
مطابق با ادبیات مخاطبم صحبت میکردم تا مخاطب احساس بیگانگی عقیدتی با من نداشته باشد.
2.یک اصل مهم که باید مراعات میشد این بودکه در مورد جزئیات شبهه افکنی میکردم.ماننداینکه(چرا نماز باید هر روز خوانده شود و چرا باید چادر به سر کرد مگر نجات با این اعمال امکان دارد؟)
3.به زیر سوال بردن مذهب و تلقین اینکه مذهب منافات دارد با آزادی و امثال اینها.....
4.این سوال بزرگ:عیس مسیح آمده تا به جای تو مجازات شود و کفاره گناهان تو را بدهد آیا حاضری این ایثار را بپذیری یا میخواهی در تنهایی خودت بسوزی؟
5.همه این اصول باید روی مخاطبین جوان و عوام اجرا میشد.و هرگز نباید وارد بحث با مخاطبین متخصص شد.
6.من باید وانمود میکردم که زمانی مسلمان بودم و همه راهها را رفته ام و تمامی اعتراضات مسلمانان را در مورد مسیحیت میدانم و تحقیق کرده ام .و نباید اجازه تحقیق به مخاطب میدادم و این کار را یک دوباره کاری و وقت تلف کنی جلوه میدادم.
7.هم دردی با مخاطبین و بد گویی از مسیحیان تند رو و متعصب در راستای جلب اعتماد عقیدتی.
8.باید برای ورود در گفتگو با مخاطبم میگفتم که ما عیسی را خدا نمیدانیم بلکه منجی میدانیم چنانکه خود مسلمانان نیز معتقدند که مسیح روزی باز خواهد گشت.
9.تفسیر به رای قران به عنوان اینکه من خودم روزی تفسیر قران میکردم.
10.پرهیز از هرگونه بحث عقلی در مورد الوهیت مسیح و ارجاع دادن به کتاب مقدس.
11.نوشتن مقالات و کتابهای تمسخرآمیز و سبک در مورد اسلام به عنوان یک مسلمان.
12.و.... اگر روزی توانستم شجاعت داشته باشم و همه را بیان کنم میکنم.
شما قضاوت کنید.راه نجات این است؟
یکی از معجزات زندگی من این بود که در کلاسهای رهبری شرکت کردم و با این نیات آشنا شدم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 20:13  توسط شهدا
|
چند سال پیش در کتابی دیدم که نویسنده مقایسه ای میان امام حسین علیه السلام (علیهماالسلام) و عیسی علیه السلام کرده بود، نوشته بود که عمل مسیحیها بر عمل مسلمین (شیعیان) ترجیح دارد، زیرا آنها روز شهادت عیسی مسیح را جشن می گیرند و شادمانی می کنند، ولی اینها در روز شهادت حسین بن علی (علیهماالسلام) مرثیه خوانی و گریه می کنند. عمل آنها بر عمل اینها ترجیح دارد، زیرا آنها شهادت را برای عیسی مسیح موفقیت می دانند نه شکست، و چون موفقیت می دانند شادمانی می کنند. اما مسلمین شهادت را شکست می دانند و چون شکست می دانند گریه می کنند. خوشا به حال ملتی که شهادت را موفقیت بشمارد و جشن بگیرد و بدا به حال ملتی که شهادت را شکست بداند و به خاطر آن مرثیه خوانی بکند.
جواب این است که اولاً دنیای مسیحی که این شهادت را جشن می گیرد، روی همان اعتقاد خرافی است که می گوید عیسی کشته شد تا بارگناه ما بریزد، و چون به خیال خودش سبکبال شده و استخوانش سبک شده آن را جشن می گیرد، در حقیقت او جشن سبکی استخوان خودش را به خیال خودش می گیرد، و این یک خرافه است. ثانیاً این همان فرق اسلام و مسیحیت تحریف شده است که اسلام یک دین اجتماعی و مسیحیت، دینی است که همه آن چیزی که دارد اندرز اخلاقی است. از طرف دیگر گاه به یک حادثه از نظر فردی نگاه می کنیم و گاه از نظر اجتماعی. از نظر اسلام شهادت حسین بن علی از دیدگاه فردی یک موفقیت بود. برای شخص حسین بن علی این شهادت شکست بود یا موفقیت؟ هر مسلمانی می گوید موفقیت و خود حضرت هم روز اول فرمود: «خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاء و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف»؛ مرگ برای فرزندان آدم حتمی است مانند گردنبند بر گردن دختران جوان و چه اندازه من مشتاق دیدار نیاکانم هستم مانند اشتیاق یعقوب برای دیدن یوسف (بحارالانوار، ج 44، ص 366 و اللهوف، ص 25 و مقتل الحسین خوارزمی، ج 2، ص 5 و کشف الغمه، ج 2، ص 29) از نظر یک انسان و از نظر خود شهید، شهادت موفقیت است.
لازم نیست مسیحیها بگویند، در هزار و سیصد و پنجاه سال پیش خود پیشوایان اسلام گفته اند، علی بن ابیطالب آن وقتی که تیغ بر فرقش فرود آمده و تا نزدیک ابرویش شکافته است، این طور حرف می زند: «والله ما فجأنی من الموت وارد کرهته، او طالع انکرته، و ما کنت الا کقارب ورد و طالب وجد» (بحارالانوار، ج 42، ص 254 و نهج البلاغه فیض الاسلام، از سخنان آن حضرت علیه السلام است که نزدیک بدرود زندگانی بطرز وصیت و سفارش فرموده، صفحه 875)؛ به خدا قسم مرگ ناگهانی و ضربت ناگهانی ای که بر من خورد، یک ذره مورد کراهت من نیست، من افتخار می کنم و آرزوی چنین روزی را داشتم، به خدا قسم مثل من مثل آن عاشقی است که به معشوق خود رسیده باشد. به قول شاعر: دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد *** ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد مثل من در حال این ضربت خوردن مثل همان مردمی است که در شبهای تاریک دنبال آب می گردند و ناگهان به آب می رسند. دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند
این از نظر شخصی و فردی، اما اسلام یک طرف دیگر هم دارد، قضایا را همیشه از جنبه شخصی مطالعه نمی کند، از جنبه اجتماعی هم مطالعه می کند. حادثه عاشورا از جنبه اجتماعی و نسبت به کسانی که مرتکب آن شدند، مظهر یک انحطاط در جامعه اسلامی بود، لذا دائماً باید یادآوری بشود که دیگر چنین کاری را مرتکب نشوند. این همان "آخی" است که یک ملت می گوید: ما مسلمانها چنین کاری کردیم؟! لعنت به کسانی که چنین کاری کردند، پس دیگر چنین کاری نکنیم. ثانیاً این موضوع برای صیقل دادن احساسات اسلامی و انسانی است، اما بشرط اینکه ما این را درست درک بکنیم. امروز روزی نیست که آدم سرش را زیر آب بکند. ما باید در اوضاع مذهبی خودمان رفرم ایجاد کنیم. البته نه در مذهب بلکه در کار خودمان، اشتباهات ما که به مذهب مربوط نیست. مگر محتشم کاشانی هم یکی از ارکان مذهب است؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:35  توسط شهدا
|
1-پولس يا پاولس قديس (۱)که به گفته کتاب مقدس (۲) از علماي يهود بود و از تهديد و کشتار پيروان مسيح عليه السلام هيچ کوتاهي نميکرد و نام حقيقي او شائول بود، بعدها مسيحي شد و تاثير عميقي بر مسيحيت گذاشت و تثليث ( سه خدايي ) را او در دين مسيح تعبيه کرد . به علاوه او روانشناسي « تسليم محض » را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جورهم غلط ميدانست . روژه گارودي در آخرين کتاب خود ( ۳) اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار ودر خدمت ظا لمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان مي کند. پولس اختلافات زيادي با پطرس که جانيشن واقعي حضرت عيسي عليه السلام بود ، داشت که در کتاب مقدس به بعضي از اين اختلافات اشاره شده است. امروزه قسمت اعظم انجيل به نامه هاي پولس اختصاص دارد و ازپطرس کمترسخن به ميان آمده است.
2- اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي ) ، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخهاي از آيين مسيحيت محسوب ميشود ـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون ميسازد كه اين نهضت، نتيجة تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجود آمدن تمدن كنوني در غرب شد. (4) پايه گذار پروتستانيسم ( پيرايشگري ) مارتين لوتر ، به عقيده برخي يهودي بوده است مانند دايره المعارف يهود (5) . او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد وکليسا اورا يک« نيمه يهودي » ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي « پنهان کار متجدد » ميدانند و نو آوريهاي اورا اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام مي کنند .
فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي خاخام کابلاييست گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش مي کرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند. (6)
مارتين لوتر روانشناسي ذلت پذير « تسليم محض » را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظامهاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند ، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي مي کرد . او بحث « انتظار بهشت دنيايي »را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است ، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد ؛ تا حدي که امروزه مسيحيان صهيونيست يا پروتستانهاي راست گراي افراطي (مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمده اند که ارتباطات عقيدتي ، مالي ، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيست ها و يهوديان دارند (7). البته لوتردر اواخر عمر مواضعي يهود ستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما مي فهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود .
در صورت تمایل به همکاری با این وبلاگ در راستای گفتگوی بین ادیان لطف کنیددر پاسخگویی به شبهات در نظرات دوستان شرکت کنید من سعی میکنم فرصت جواب را اول به دوستان عزیز بدهم و در آخر خودم جواب بدهم.
از این شعرخیلی خوشم میاد.
فریب ما مخور اقا دروغ میگوییم
به جان حضرت زهرا دروغ میگوییم
چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی
نیا نیا گل طاها دروغ میگوییم
تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ میگوییم
دلی كه مامن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا دروغ میگوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ میگوییم
كدام ناله غربت كدام درد فراق
قسم به ام ابیها دروغ میگوییم
خلاصه ای گل نرگس كسی به فكر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم
مرا ببخش عزیزم كه باز میگویم
نیا نیا گل طاها دروغ مي گوييم !
ولی نه؛ بیا بیا گل طاها دروغ میگوییم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:22  توسط شهدا
|
كسى مى آيد از راه تو صد مدينه داغى، تو صد مدينه دردى يتيم مى شود خاك، اگر كه برنگردى
تمام شب نيفتاد صداى زوزه باد چه بادهاى سردى، چه كوچه هاى زردى دو كوچه آنطرفتر ، بپيچ سمت لبخند شكوفه مى فروشد بهار دوره گردى كسى مى آيد از راه، چه ناگهان چه ناگاه خداى من چه روزى! خداى من چه مردى! از آسمان چارم، مسيح بازگشته ست زمين ولى چه تنهاست، مگر تو بازگردى
عليرضا قزوه
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:20  توسط شهدا
|
قسم به گل که قلب من، به عشق يار ميزند و زخمه زخمه ضربه بر،تن سه تار ميزند به احترام و عشق او، دلم سکوت ميکند به انتظار جلوهاش،نشسته تار ميزند چه شد خدا: بگو! بگو! امام عاشقان کجاست؟ که سکه از کلامخود، به روزگار ميزند به ياد وعدههاي تو که دادهاي به قلب من هميشه پشتپا دلم، به هر بهار ميزند دلم گرفته اي خدا، ز هجر روي قائمت و در هوايغربتش، هميشه زار ميزند
یدالله قائم پناه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 2:40  توسط شهدا
|
من دریافتم که مصلوب واقعی در کربلا بود. خدا به من گفت که مسیح خدا نیست. من یاد گرفتم که محبت یعنی حسین(ع). من شرمندگی مریم مقدس را پیش زینب(ع)دیدم. من یاد گرفتم که عیسی منتظر مهدی(عج) است.